Home سلامی و کلامی کمی هم من درد دل کنم

کمی هم من درد دل کنم

کمی هم من درد دل کنم
311
0

نوزده ساله بودم. دو نفر از دگرباشانی که به تازگی با آنها در شیراز آشنا شده بودم به فاصله ی کمی از هم خودکشی کردند. دیدن صحنه ی خودکشی و ملافه های آغشته به خون یکی از آنها تاثیر خیلی بدی بر روی من گذاشت. در نتیجه تصمیم گرفتم که برای جامعه ی ستم دیده و بی صدای خودم کاری کنم. در آن زمان نمی دانستم چه کارهایی می توانم انجام دهم. فرد یا سازمانی نبود که به آنها مراجعه کنم. اینترنت هم زیاد در دسترس نبود و عملا فضایی مجازی برای نه تنها آشنایی بلکه فعالیت های اجتماعی مثل امروز وجود خارجی نداشت. وقتی که در گوگل واژه ی همجنسگرای ایرانی را جستجو می کردی تنها سه صفحه انگلیسی نمایش داده می شد که یکی از آنها داستان زندگی یک همجنسگرای ایرانی در خارج از ایران و دو لینک دیگر نگاهی به قانون مجازات اسلامی برای همجنسگرایان بود که یکی به فارسی و دیگری به انگلیسی بود. مهم ترین چیز برای من در آن زمان نه تنها رساندن صدای ناشنیده ی همجنسگرایان به گوش جهانیان بود بلکه ایجاد یک شبکه ی ارتباطی بین خود جامعه ی دگرباش بود.

با ایجاد یک فهرست اینترنتی با تنها پنج عضو که بیشتر دوستان خودم در شیراز بودند شروع کردم و چیزی نگذشت که تعداد اعضای این فهرست به بیش از صد نفر رسید. آن لیست ایمیل به یک گروه و بعد از آن یک وبسایت و بعد تشکیل اولین سازمان همجنسگرایان ایرانی انجامید. در مدت پنج سال فعالیتم در ایران مخاطبین ما به بیش از پنج هزار نفر رسیدند. مسلما از اینکه شناسایی شوم می ترسیدم. اسم مستعاری انتخاب کردم که هنوز خیلی از دوستان دگرباش ایرانی وقتی با من تماس می گیرند همچنان من را «نیما» خطاب می کنند. داشتن اسم مستعار کفایت نمی‌کرد. من ناچار بودم از سیستم ضعیف اینترنت آن زمان و با استفاده از کارت‌های اینترنت ساعتی از خانه متصل شوم و این خطر شناسایی و فاش شدن هویتم را بیشتر می‌کرد. بنابراین تصمیم گرفتم از ایران خارج شده و از راه دور فعالیت کنم.

حدود دو سال در دوبی اقامت داشتم اما زندگی در دوبی هم مشکلات خاص خودش را برای من داشت و هر چند که در چند جا کار می کردم اما نمی توانستم از عهده ی مخارج زندگی ام بر بیایم. به ایران برگشتم.  درمدت سه سال اقامتم در ایران مدیر مالی شعبه ی شیراز یکی از شرکت های غیر دولتی در ایران بودم  و به همین دلیل مدام برای شرکت در مناقصات در حال سفر بودم. این فرصتی برای من فراهم کرد تا در شهرهای مختلف همجنسگرایانی که با سازمان همجنسگرایان ایرانی (پی.جی.ال.او) در ارتباط بودند را از نزدیک ملاقات کنم٬ در میهمانی ها و گردهمآیی های آنها شرکت کنم و تلاش کنم تا بر تعداد افرادی که با آنها در ارتباط بودم اضافه شود. هدف از این کار دریافت اخبار و اطلاعات و حوادثی بود که در ایران اتفاق می افتاد اما کسی آنها را مخابره و منتشر نمی کرد و من تصمیم گرفتم که این کار را انجام دهم. در نهایت اتفاقی که نباید می افتاد٬ افتاد و من اواخر سال ۱۳۸۳ بود که از ایران برای همیشه خارج شدم و به ترکیه رفتم.

زندگی به عنوان پناهجو با آن شرایط سخت و دشوار که تفاوت بسیار زیادی با شرایط فعلی پناهجویان داشت آسان نبود. از مسایل معیشتی و اجتماعی پناهجویی که بگذریم حتی پلیس و کارمندان و مترجمان آنها نیز مواجه با یک پناهجویی که همجنسگرا بود برایشان بسیار عجیب بود و بارها و بارها می گفتند که «ما از این چیزها نداریم» در خانه بمانید و بیرون نیایید. حتی وقتی من و امیر یکی از دوستان و هم خانه های من در خیابان کتک خوردیم و کتف من جا به جا شد٬  پلیس به جای پیگیری موضوع ما را متهم می کرد که چرا از خانه بیرون آمده اید؟! ارتباطاتی که از ایران با دفتر کمیسریای عالی پناهندگان سازمان ملل در آنکارا شروع کرده بودم را در ترکیه تقویت کردم. بارها به سازمان ملل رفتم و در رابطه با شرایط سخت پناهجویی برای دگرباشان صحبت کردم. در آن زمان تعداد پناهجویان دگرباش ایرانی در ترکیه زیاد نبود اما می دانستم که روز به روز بر تعداد ما اضافه خواهد شد و باید ساز و کاری فراهم شود که مشکلاتی که ما کشیده ایم حتی اگر برطرف نشود بلکه مورد توجه قرار گیرد.

فعالیت هایم در ترکیه و پس از آن با ورودم به کانادا روز به روز بیشتر شد. به یاد دارم روزی که از ترکیه خارج می شدم یک گروه فیلمبرداری هم با من همراه بودند و به آنها گفتم که دیگر هیچ وقت به ترکیه باز نخواهم گشت. اما این عهد و پیمان را نمی توانستم رعایت کنم و بارها و بارها به ترکیه برگشتم٬ با پناهجویان ملاقات داشتم٬ شرایط آنها را مکتوب کرده و در قالب گزارش به سازمان ملل ارجاع می دادم چون هدف من قرار دادن پناهجویان دگرباش در لیست افراد آسیب پذیر سازمان ملل بود که در آن زمان تنها مادران مجردی که با فرزندشان پناهجو بودند در این لیست قرار داشته و در اولویت بودند. رفت و آمدهای زیاد من به ترکیه مشکلاتی هم برای من به وجود آورد از جمله اینکه وقتی درخواست شهروندی کانادا را دادم به من اطلاع دادند که با توجه به اقامت های من در ترکیه باید تحقیقاتی انجام دهند تا مطمئن شوند که من در ترکیه رسما اقامت ندارم و همین روند شهروند شدن من در کانادا را حدود یک سال و نیم به تعویق انداخت.

بالاخره در سال ۲۰۰۷ بود که موفق شدم سازمان ملل را متقاعد کنم که دگرباشان پناهجوی ایرانی را در لیست افراد آسیب پذیر خود قرار دهند و این یک موفقیت بسیار مهم برای جامعه ی آسیب پذیر ما بود. دیگر در آن زمان هر وقت واژه ی همجنسگرایان ایرانی را در اینترنت جستجو می کردیم هزاران صفحه از شرایط پناهجویان و داستان های دگرباشانی که به دلیل گرایش و یا هویت جنسی شان مورد آزار و اذیت قرار گرفته بودند در دسترس قرار می گرفت. دیگر نمیشد اذعان کرد که «هیچ کس به حال ما دل نمی سوزاند» چون افراد خیلی زیادی بودند که شرایط ما را می دانستند. گروه گروه پناهجویان دگرباش ایرانی آمدند٬ در ترکیه اقامت داشتند و رفتند و من همچنان احساس می کنم که پناهجو هستم چون با تک تک آنها ثبت نام می شوم٬ مصاحبه می شوم٬ قبول می شوم٬ اگر هم کسی درخواستش رد شود با او ناراحت شده٬ نامه ی استیناف می نویسم٬ منتظر می مانم٬ قبول می شوم٬‌ روند اسکان مجددم را انجام می دهم٬ پرواز می کنم و دوباره با فرد بعدی ثبت نام می شوم و این روند ادامه دارد.

در طول این سال ها هیچ وقت نبوده است که مشکلی در کار به وجود نیاید. یا روند ثبت نام طولانی بوده یا مصاحبه ها و جواب دادن ها٬ یا روند کشوری و اسکان مجدد٬ یا صدور خروجی ها و غیره.  همیشه علاوه بر تمام مشکلات موجود باید با صبر و حوصله راهکارهای عملی را یافت و پیشنهاد داد. خیلی وقت ها در ملاقات های حضوری و یا گفتگوی های تلفنی ام به پناهجویان گفته ام که ای کاش همه چیز دست من بود. اگر دست من بود مثل زمانبندی هایی که در طول سفرهایم به ترکیه دارم و یا قرارهای تلفنی از راه دورم با پناهجویان کار همه را به نوبت انجام می دادم اما سیستم پناهجویی و اسکان مجدد پناهجویان بسیار پیچیده و زمان‌بر است. وقتی که یک مرجع مسئول رسیدگی به یک پرونده باشد خیلی ساده تر می توان کار کرد اما وقتی که چند سازمان و دولت و موسسه با همکاری هم یک کار را انجام می دهند هماهنگی بین آنها بسیار سخت تر خواهد بود.

هفته ی گذشته با چند نفر از دگرباشانی که بعد از چند سال انتظار به تورنتو امده بودند ملاقات کردم و در صحبتی که داشتیم اشاره کردند که برای گرفتن فلان کارت چند بار مراجعه کرده اند و ناچار شده اند به چند دفتر مختلف رفته و کارهایشان را هماهنگ کنند تا بتوانند آن کارت را بگیرند. برایشان توضیح دادم که ببینید٬ گرفتن یک کارت ساده این همه هماهنگی و رفت و آمد دارد و وقتی که در ترکیه بودید و به شما می گفتم که صبر کنید تا کارهایتان انجام شود و هر چیزی زمان می برد متوجه حرف من نبودید و الان می توانید تصور کنید که برای اسکان مجدد یک نفر از آن سر دنیا به اینجا چند برابر پیگیری های شما زمان لازم دارد.

تا به حال من و سازمانی که مدیریت آن را بر عهده دارم بیش از ۱۴۰۰ پرونده ی پناهجویی دگرباشان را دریافت و رسیدگی کرده است و هیچ وقت من به فعالیت هایم به عنوان یک شغل و منبع درآمد نگاه نکرده ام. این فعالیت ها برای من بیشتر جنبه ی انجام وظیفه و مسئولیت اجتماعی ام به عنوان یک دگرباش در قبال جامعه ام بوده است. در طول این سالها سختی ها و بی انصافی های زیادی هم تجربه کرده ام اما هیچگاه باعث نشده است که از کسی ناراحت شوم و یا به قول معروف عطایش را به لقایش ببخشم چون هدفی که من در طول این سال ها داشته ام فراتر از فرد بوده و بیشتر منافع جمع را در نظر گرفته ام اما بعضی مواقع حرف هایی هست که ناراحتم نمی کند اما دلخور می شوم و از خودم می پرسم واقعا چرا؟

به صورت میانگین در هفته دو یا سه پیام صوتی دریافت می کنم که بعضی از دگرباشان پناهجو در ترکیه مکالماتشان با دیگر پناهجویان در مورد من را ضبط و برای من می فرستند. به آنها گوش می دهم اما عکس العملی نشان نمی دهم چون آن حرف ها را به حساب سختی ها و مشکلاتی می گذارم که آن شخص در آن قرار دارد و این نمونه هایی از این دسته از حرف هاست:

«تا آخر عمر آرشام را تف و لعنت می کنم که بعد از گذشت دو سال هنوز کارم انجام نشده است»٬ «فلان فلان آرشام که من مشکل مالی داشتم و به من پول نداد»٬ «آرشام هیچ غلطی نمی تواند بکند و گرنه کار ما ال.جی.بی.تی ها باید خیلی زودتر از این انجام شود»٬ «آرشام فقط از اسم ما استفاده می کند که پول به جیب بزند»٬ «آرشام نانش را با کره ی پناهجویان می خورد» و خیلی موارد دیگر از این قبیل. البته باید بگویم که تعداد این دسته از حرف ها نسبت به پیام های تشکر آمیز پناهجویان بسیار کم است و همیشه گفته ام که اگر روزی تعداد افرادی که به من ناسزا می گویند بیشتر از تعداد افرادی باشد که قدردان هستنند خیلی راحت فعالیت هایم را ادامه نخواهم داد چون این کار منبع درآمد من نیست و انجام دادن آن فقط خواست قلبی من است و هر وقت بخواهم دیگر انجام نخواهم داد. اما جالب اینجاست که اکثر افرادی که ناروا می گویند در تماس های تلفنی شان مدام تشکر و قدردانی می کنند و قسمت عمده ای از آنها حتی کمک های مالی نقدی در طی سفرهایم به ترکیه نیز از طرف سازمان ما دریافت کرده اند و این قضیه را جالب تر می کند.

همانطور که گفتم عکس العملی به این حرف ها نشان نمی دهم و وقتی که دوباره تماس گرفتند به هیچ عنوان به روی خودم نمی آورم که صدای ضبط شده ی تو را شنیده ام که چه حرف هایی می زدی چون نه تنها در شان و شخصیت خودم نمی بینم بلکه اشاره به این حرف ها هم نه چیزی را عوض می کند و نه فایده ای دارد. پس بهتر است که انگار نه انگار. ولی در خلوت خودم، می گویم که چرا فکر می کنند مسئول تمام مشکلات آنها من هستم؟ مگر من به آنها گفته ام که از ایران بیایند؟ مگر من به آنها قول داده ام که هزینه هایشان را تامین کنم؟ مگر من تعهدی دادم که در خیابان کتک نخورند؟ مگر من ادعا کرده ام که کار آنها به سرعت انجام می شود؟ آنها به خواست و تصمیم خود از ایران خارج شده اند. داشتن و یا نداشتن پشتوانه ی مالی شان مسئله ی خودشان است. اما تنها چیزی که می توان گفت تنها یک «ای بابا»ست و بس.

ای کاش ما تلاش کنیم که برای مشکلات زندگی مان دنبال مقصر نباشیم. اگر با مقصر دانستن یک نفر دلمان خنک می شود تنها به خنک شدن دلمان اکتفا کنیم و آن ها را برای دیگران بازگو نکنیم. اگر فردی به ما آزار و اذیتی رسانده است با خود او شخصا صحبت کرده و مشکل را برطرف کنیم نه اینکه در جلو هم خوب باشیم و از پشت به هم خنجر بزنیم.

اینطور فکر کنیم که آرشام به سهم خودش وظیفه ی اجتماعی اش را در قبال جامعه ی دگرباشان ایرانی انجام داده است. او مسئله ی دگرباشان ایرانی را از پستوهای خانه ها بیرون کشیده و مطرح کرده است. شرایط امروز ما با شرایط آرشام و هم سن و سال هایش خیلی متفاوت است و نگویید که همه ی این کارها را آرشام انجام داده است اما او حداقل سهم کوچکی در تغییر شرایط دگرباشان ایرانی داشته است و از خودمان بپرسیم که من چه کار کرده ام؟ من به چه اندازه سهم خودم را در قبال جامعه ام ادا کرده ام؟ من جه کارهایی باید و چه کارهایی نباید انجام دهم؟

جواب این سوالات خیلی مهم هستند.

همانطور که پناهجویان ایرانی در طی سال های گذشته آمده اند و رفته اند٬ افرادی که در حال حاضر پناهجو هستند هم از ترکیه خواهند رفت و گروه جدیدی خواهند آمد اما اگر جواب سوالات بالا را برای خودمان مشخص نکنیم تغییر خاصی ایجاد نخواهد شد.

این ها را درد دل های خودمانی من به شما تلقی کنید. درد دل هایی که خیلی جدی نیستند و باعث تصمیمات بزرگ نمی شوند و فقط گفته می شوند که گفت شده باشد. همین.

دوستدار و همراه همیشگی و سالیان شما

آرشام پارسی

(311)

Facebook Comments

LEAVE YOUR COMMENT

Your email address will not be published. Required fields are marked *