Home سخن شما بازگشت از اجبار در تغییر جنسیت

بازگشت از اجبار در تغییر جنسیت

بازگشت از اجبار در تغییر جنسیت
46
0

متنی که در زیر میخوانید حرفهای یک دختر همجنسگراست که مانند بسیاری از دختران و پسران جوان همجنسگرایی که در ایران زندگی میکنند به خاطر فرهنگ و یا هر آنچه برداشت عموم از جنسیت و مرزبندی های زنان و مردانه وجود دارد تصوری غلط از هویت جنسی و گرایش جنسی خود داشت؛ خوشبختانه او این شانس را داشت که با کسانی آشنا شود تا او را به هویت جنسی اصلیش آشنا کنند و از راه تغییر جنسیت دادن اجباری مسیرش را عوض کنند. او در این بین توانست عشق زندگیش را پیدا کند و خودش میگوید او نجات دهنده اش بوده است.

سیاست های کلی نظام جمهوری اسلامی بر مبنای تعیین جنسیت زنانه و مردانه است و در این میان اقلیتهای جنسی هیچ جایگاهی تعریف شده برای این نظام ندارند. هرفرد باید جنسیتی تعریف شده داشته باشد یا زن یا مرد! از این جهت نظام با سوق دادن –اکثرا- افرادی که شناخت کافی ازهویت جنسی خود ندارند به سوی تغییر جنسیت اجباری – به طور غیر مستقیم – سعی در همگون نمودن جامعه از لحاظ هویت و گرایش جنسی میکند و تغییر جنسیت اجباری یکی از همین راهکارهاست!

۱۵ یا ۱۶سالم بود؛ همراه با دیگر دخترهای دوره ی راهنمایی وارد دبیرستان شده بودم و در آن دوره دخترها راحت‌تر می توانستند با پسرها رابطه داشته باشند و البته خیلی‌ از آنها به خاطر فشارِ خانواده یا هر چیز دیگری به ازدواج و تشکیل خانواده فکر میکردند اما دوران خوشی من هم کم کم داشت به روزهای تلخِ تنهایی نزدیک میشد.

در این بین بودند خانواده هایی که هنوز هم سختگیری میکردند و اجازه نمیدادند دخترها حتی بعد از ورود به دانشگاه؛ آزادی ارتباط با پسرها را داشته باشند و اعتقاد داشتند رابطه با پسرها آنها را از درس و دانشگاه دور میکند.

گرچه با همه ی این تفاصیل هنوز هم کور سوی امیدی ناخواسته برای کسانی مثل من روشن میگذاشتند تا بازهم بتوانیم از این فرصت استفاده کنیم و دل ببندیم گرچه خیلی کوتاه مدت.

میدانستم که تمام کسانی که کنارم هستند و میتوانم به آنها در خفا عشق بورزم موقتی هستند و من در این بازی بازنده ای بیش نیستم. بازنده به جنس برتر جامعه! به یک مرد! تنهایی و وحشت از تنها ماندن تا آخر عمر در وجودم هر روز قد میکشید و در این بین من عاشق کسانی میشدم که میدانستم روزی آنها را از دست خواهم داد.

این وحشت و ترس از طرفی مرا زجر می داد و از طرفی نیرویی در من به وجود آورد و من را تحت تأثیر قرار داد آنقدر که این شهامت را پیدا کردم و یک روز نشستم روبروی مادرم و خیلی‌ راحت به او  گفتم «مامان من مشکل دارم، من دختر نیستم و هیچ حسّی به مردها ندارم من باید در عوض یک مرد باشم

بعد از به زبان آوردنِ این کلمات در بهت فرو رفتم، چطور ممکن بود من، جلوی مادرم، انقدر راحت بتوانم این کلمات را به زبان بیاورم اما این اتفاق افتاده بود و مادرم خیلی‌ روشنفکرانه و آرام – البته به ظاهرآهی کشید و گفت: «این هم از شانسِ من است، اصلا مهم نیست عزیزم میرویم دکتر

البته خدا میداند در دلش چه‌ می‌گذشت. من همیشه به مادرم حق دادم برای همین هم هست که تا به امروز از گرایش من چیزی نمیداند، نگذاشتم که بداند. بگذار او فکر کند من دختری هستم که زنانگی مورد نظر او درونش هست. تعریفی که او از زنانگی دارد بطور قطع با تعریف من فرق میکند اما چرا باید افکارش را درهم بریزم!؟

روزِ سوم بعد از صحبتی‌ که با مادرم داشتم خودم را روی تختِ مطب دکترِ زنان دیدم. اولین و آخرین باری بود که دکترِ زنان رفتم!

مادر عزیزم همراه با دکتر سنگ تمام گذاشتند و با معاینه دکتر مامان به خودش این اطمینان را داد که دخترم سالم و یک زنِ کامل است. روز خوبی برای من نبود با دختری که آن روزها در رابطه بودم چه خوابهای طلایی برای زندگی مشترکمان بعد از تغییر جنسیت من ندیده بودیم.

در راه برگشت مادرم سرخوش از داشتنِ دختری سالم و من دلخور  به خاطرِ حسِ گنگ و دو گانه‌ام نمیدانستم با کدام یک از احساستم کنار بیاییم. عشق موقتِ آن روزهایم روز به روز سردتر شد و همانطورکه انتظارش میرفت او را به یک جنسِ برتر جامعه باختم! روزهایم سختتر می شد هر قدر سنّم بالاتر میرفت؛ تنهاتر، گنگتر، و ترسو تر میشدم.

هیچ وقت این جمله ی برادرم را  فراموش نمیکنم، انقدر حسرتِ من از مرد بودن را در چشانم خوانده بود که گفت: «حاضر بودی یک پا نداشتی‌ ولی‌ مثل من پسر بودی؟!».

دیگر حتی جرأت حرف زدن با مادر را هم در مورد این موضوع نداشتم، چون برای او ثابت شده بود که من سالم هستم و ممکن است عقلم ناقص باشد ولی‌ بدنم مشکلی‌ ندارد.

به هرحال دوران سخت و طاقت فرسای دبیرستان با عشقهای کوتاه آن را تمام کردم  و روزهای دانشگاه هرچند سختتر به آخر رساندم و برای دور شدن از نگاه مادرم و توقعاتش  بارِ سفر بستم و از ایران مهاجرت کردم تا بتوانم آرزویم یعنی تغییر جنسیت  را راحت‌تر دنبال کنم. شاید بتوان گفت فرار از زنانگیِ خودم و تبدیل شدن به جنسِ برتری که تا آن زمان تمام عاقبت به خیری دنیا و آخرتم را وابسته به آن میدانستم. آن روزها فضای اینترنت تازه بین ما ایرانیان گرم شده بود. یادش بخیر؛  شد ناجی تنهایی  آن روزهای من.

مدتی نگذشت که به واسطه ی یک دوست با دختر‌ی آشنا شدم که شد زندگی من! اسم همدیگر را گذشتیم نفس. من نفس او، اون نفسِ من. کیلومترها فاصله بین ما بود. حدودا ۳ سال رابطه ی راهِ دور داشتیم و من و نفس عاشق هم شدیم. همیشه از حسم حرف میزدم و او خیلی‌ آرام بدون مخالفتی به حرف هایم گوش میداد و اما در نهایت گفت: «لزومی به این کار نیست، من همین‌جوری هم عاشقتم، من عشق زنی هستم  که تو هستی‌، من تو را در بدن یک مرد و با جنسیت مردانه نمیخواهم من عاشق زنانگی تو هستم.»

باور این موضوع برایم خیلی سخت بود. من تمام عشقهای قبلی ام را به یک مرد باخته بودم و هنوز با زنی همجنسگرا برخورد نکرده بودم که مرا بخاطر زنانگی ام دوست داشته باشد. اما بعد از سه سال به ایران آمدم و با او روبرو شدم! نفس به نفس! و تمام حرفها و گفته هایش به من ثابت شد! اینکه میتوان عشق زنی را بدون این که نیاز به تغییر جنسیت از زن به مرد باشد با تمام وجود حس کرد و من این حس را برای اولین بار در زندگیم حس کردم. نه شرمی از اندامم داشتم و نه حس میکردم باید مرد باشم تا او عاشقم باشد!

از آن روز ۹ سال می گذرد. نه سالی که ختم به خیر شد! چند سال پیش نفس از ایران مهاجرت کرد و ما چندین سال هست که زیر یک سقف باهم زندگی میکنیم . از همان روزی که او را دیدم رویای تغییر جنسیت از ذهنم بیرون رفت و با زن بودنم کنار آمدم؛ با وجود او بر نفرتم از اندام زنانه ام غالب شدم و این  باعث خوشحالی من است! چون شاید هیچ وقت نمیتوانستم طعم عشق واقعی را با تغییر جنسیت بچشم! حتی امروز گاهی مادرم از من سوال میکند هنوز میخواهی مرد باشی؟ و من تنها یک جواب میدهم: «نه! امروز دیگه بهش فکر نمیکنم»

من میخواستم تغییر جنسیت بدهم تا بتوانم با کسی که دوست دارم؛ با یک زن؛ در رابطه ی دایمی باشم اما نفس به من ثابت کرد زن بودن با این آرزو منافاتی ندارد. امروز به این نتیجه رسیده ام که انتخابهای من اشتباه بودند نه جنسیتم و من در جایگاه خودم جنسیتی برتر دارم که عشق زنی زیبا را همراه دارد. این هدیه ی او بود و من تا آخر عمر مدیون او هستم .  

برگشت از تصمیم تغییر جنسیت برای من اسان نبود. هستند در بین اقلیتهای جنسی افرادی که باید تغییر جنسیت بدهند تا به جنسیت اصلی خود درآیند اما این تصمیم باید در محیطی عاری از اجبارهای روانی برای در آمدن به یکی از دوجنس استاندارد در جامعه گرفته شود. متاسفانه فرهنگ و روش سیستمی که ما در آن رشد کردیم اکثر کسانی که با ذهنیت من هستند را به سوی تغییر جنسیت سوق میدهد درحالی که این عمل چاره ی نهایی نیست. همانطور که برای من نبود.

دوست دارم این شعر زیبا را که در روز تولد عشق زندگیم برایش نوشتم با شما شریک شوم

امروز تولدِ نفسِ؛ نفسم تولدت مبارک.

میگن عشق ما بهم یجور مرض نوعی درده

نمیدونن عشق به مرد واسه ما تصویرِ مرگه

میگن عاشقی با همنوع مثل یه جنون می‌مونه

آره مجنونم و لیلیم این و خیلی‌ خوب می‌دونه

عشقِ من جنس منِ حسم با حسش خیلی‌ آشناست

اون رفیقِ، عاشقِ، گرمای فصلِ سردِ فرداست

خوابم آرومه کنارش، لحظه هام معنا میگیره

وقتی‌ لبهاشو آروم روی گونه هام میذاره

عشقِ من تسلیم شدن نیست

یه نیاز محض و پست نیست

عشقِ من صادقی‌ِ نوازشه

عشقِ من تصویرِ یک زن پاکی و آرامشه

(46)

Facebook Comments

LEAVE YOUR COMMENT

Your email address will not be published. Required fields are marked *